Saturday, October 4, 2008

آنت من!

آنت من دیشب از خونه ما رفت یه جای دیگه...رفتش تا یک صاحب خوب داشته باشه، که بتونه بیشتر از من بهش برسه...طفلکی من! :( :( :( دلم براش تنگ شده!!!!!! :( :(
همین!

Monday, September 22, 2008

فقط عکس

آنت شکمو!


بوبو وسواسی!


لمون خواب آلو!


بچه اول ایمان! بدون نام و نشان


بچه دوم ایمان! شکمو و بی نام


Saturday, September 13, 2008

همستر سگ صفت!

آره دیگه! اینم یه نوعشه...بوبوی من یک کم شبیه سگ ها شده! به جز این، شبها چون داره خودشو می کشه که بیاد بیرون از آکواریومش، دیگه روی چهارپا راه نمی ره! :O
روی دوپا می پره!! :O :O
اسمشو که به خودش گرفته تا صداش کنم میاد بالا، در ضمن تا صدای منو می شنوه می دوه میاد بالا منتظر می ایسته،دستمو ببرم جلوش دو تا دستشو می گیره به دستم تا خودشو بکشه بالا...الهی من قربونش برم..چقدر نازههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!! :*

یک کار دیگه هم یاد گرفته تا به اهداف پلیدش برسه :D :D :D، یاد گرفته که تا بهش اهمیت ندم، قهر کنه :O ، اونهم چه قهری، پشتشو می کنه به من اونوقت زیر چشمی نیگام می کنه :D :D
تا من صداش کنم دوباره بپره بیاد بالا!!!
همستر به این نازی دیده بودین؟

Monday, September 8, 2008

عکس همستر کوچولوهای مریم!

سلام، قول داده بودم عکسشونو میذارم...بفرمایین:

Annet - The Mother


BooBoo - The Father


Memol - The Daughter


Pocket - The Son


Lemon (Sleepy) - The Son - My LOVE!!!

Saturday, September 6, 2008

امروز! شنبه 16 شهریور


اینقدر اتفاق های جور واجور افتاده که نمی دونم کدومشو بگم!
خلاصه اش اینکه الان من 5 تا همستر دارم!! :O :S
مامان آنت شیطون تپلی چهار ماه و یک هفته ای! و بابا بوبوی شیطون تخس عشقک من که 4 ماهشه! این دو تا اولش 9 تا بچه داشتن که سه تاشون مردن...من یکی از دخترارو دادم به دخترخاله یاسی، دو تا دختر دادم به برادر احسان، و الان خودم 3 تا کوچولو دارم! یک دختر مو کوتاه کپی باباش اما روشن تر به اسم "ممول"، دو تا پسر مو بلند که یکی شبیه باباشه اما خوابالوی منه(لمون)و یکی حنایی رنگتر شده (پاکِت)...این فسقلی ها الان یک ماه و یک هفته شونه! خیلی خیلی بامزه ان و البته زنانه مردانه کردیم!! چون دیگه اعصاب مرگ و میر بجه کوچولوها رو ندارم! :( :(

در اولین فرصت از همشون عکس میذارم....فعلا بابای!

Monday, August 11, 2008

عکس از بچه ها و پدر بچه ها!





Thursday, August 7, 2008

اسم کوچولوهای ماده

بچه ها ششم مرداد به دنیا اومدن...الان که 17 مرداده، 13 روزشونه...ماده ها بزرگترن و امروز ازشون عکس گرفتم تا اسماشونو اینجا بنویسم اما واقعا تشخیصشون سخته!!!!

Mandy


Muly


Judy


July


و این هم پدر خانواده (Boo Boo) غرق در خواب و دچار کمبود محبت


Monday, August 4, 2008

بچه های هشت روزه آنت و بوبو

خب امروز فقط می خوام عکس بذارم از روز هشتم زندگی بچه های آنت و بوبو:

خواب دسته جمعی:


به به!!


آخه چرا اینقدر کوچولویی؟!


بازم این کوچولوتره!


آخی!!


نازی!!


ای بابا بذار بخوابیم!

Saturday, August 2, 2008

بیچاره همستر کوچولوی من!

امروز اصلا پست شادی ندارم که بنویسم. روزی که پست قبلی رو نوشتم وقتی رفتم خونه دیدم که یکی از بچه همسترها مرده. برش داشتیم و خب کاری نمی شد کرد. آکواریوم رو تمیز کردیم و به هر زوری بود آنت بچه ها رو برد توی خونه. اما روز پنج شنبه دیدیم که یکی از بچه همسترها از خونه افتاده بیرون، برش داشتیم دیدم پشت سرش زخمی شده مثل اینکه مامانش اومده جابجاش کنه گازش گرفته و زخمیش کرده. سریع رفتم پماد خریدم و شیر پرچرب...طفلک فسقلک من... بهش شیر دادیم. با پنبه ماساژش دادیم (نوشته شده بود که اگه اینکارو انجام ندیم از مسمومیت خون می میره). همش من و احسان مواظبش بودیم. خیلی ناز بود..کوچولوی مهربون..تا صبح زنده موند حتی نیمه شب پا شدیم بهش رسیدگی کردیم اما :( :( :( 8 صبح که بلند شدم دیدم مرده..فسقلک من :(
تازه دیدیم که سر یکی دیگشون رو هم زخمی کرده این آنت بگم چی!!!! :( اما این حالش بهتره براش یک کم پماد زدیم و طفلک همش ناله می کرد. صداشون مثل ایک کفش هایی است که برای بچه ها می خرن تا وقتی راه میرن صدا بده!
امروز هم خیلی ناراحتم آخه فسقلک همش تو دست خودم لای پنبه بود که گرم بمونه اما نتونستیم نجاتش بدیم :( :( خیلی کوچولو بود....آخی.... :(

Tuesday, July 29, 2008

بچه کوچولوها

آنت روز هفدهم از حاملگی بچه هایش را به دنیا آورد که میشه یکشنبه 6 مرداد. الان بچه هایش سه روزه هستند و آنت یک لحظه هم ازشون جدا نمیشه به جز وقتی که می خواد خودشو تمیز کنهیا غذا بخوره که اینهم مدتش خیلی کمه و همش حواسش به بچه هاست. البته طفلک ها رو لگد هم می کنه و جیغشونو در میاره! :-/
به نظر من غریزه مادری توی حیوانات بیشتر از انسان نباشه به همون اندازه است. تنها کاری که من می تونم برای آنت انجام بدم این است که غذاشو به موقع براش بریزم همون جایی که بچه هاشو نگه می داره تا مجبور نشه ازشون دور بشه.دیشب اومده بود طبقه بالای آکواریوم اما نیومد بیرون. انگار دنبال غذا بود. منهم یک عالم تخمه و جوپرک براش ریختم. طفلی! دیگه جون نداره. بچه ها هم که عین پاستیل هستن همونطورکه توی عکس می بینین. بازم براتون عکس و فیلم میذارم. فعلا ;)